سنت تاریخیِ پشیمانی دیکتاتورها از اعتماد به حامیِ بیگانه

نگاهی به سناریوهای پیش روی قدرت‌های خارجی در حمایت از دیکتاتورها

نویسنده: محمدمهدی سلامی پوریان

مقدمه

در دوران معاصر، متأثر از تحولاتی که در خلال نظام دوقطبیِ گذشته رخ داد، کشورهای بسیاری در منطقه‌ی غرب آسیا و شمال آفریقا، پایه‌ی قدرت خود را نه در میان مردم‌شان، بلکه ذیل یکی از ابرقدرت‌های آن روز جستجو می‌کردند. این روند، موجب می‌شد کشورهایی که تحت سیطره‌ی این قدرت‌های خارجی بودند، به نوعی خود را وامدار قدرتِ استکباری غرب یا شرق بدانند. نتیجه‌ی طبیعیِ این روند آن بود که سردمداران این کشورها (که در نوشتار حاضر، به جهت رعایت اختصار و البته دارا بودن برخی خصایص، لفظ «دیکتاتور» برایشان استعمال خواهد شد)، هنگامی که اعتراضاتی در جامعه‌ی‌شان ابراز شده، این اعتراضات بالا گرفته و بدل به مبارزاتی ملی و همه‌گیر می‌شد، نیاز مبرم به نجات حیات سیاسی خود پیدا می‌کردند و از آنجایی که از ابتدا، دارای قدرتی مردم‌پایه نبوده‌اند، به ناچار به هم‌پیمان خارجی خود یا همان ابرقدرت بالادستی متوسل شده، در اوج بحران، از آن‌ها کمک می‌خواستند.

 

سناریوهای پیشِ روی قدرت‌های خارجی در حمایت از دیکتاتورها

در چنین اوضاع آشفته‌ای، به نظر می‌رسد قدرتِ هم‌پیمان خارجی، لااقل یکی از دو سناریوی محتمل زیر را پیش روی خود متصور باشد:

۱. همزمان با بالا گرفتن دامنه‌ی اعتراضات داخلی، حامیان خارجی نیز به این نتیجه می‌رسند که دیکتاتور مدنظر، تاریخ مصرفش به پایان رسیده است. در چنین حالتی، قدرت خارجی، خود در بسترِ مبارزات ملی ـ که منشئی کاملاً درون‌زا داشته ـ موج‌سواری کرده، نه‌تنها تلاشی برای نجات دیکتاتور نمی‌کند، بلکه به عکس، تمام همت خود را مصروف می‌دارد تا ضمن سقوط او، جای پای محکمی نیز در حکومت بعدیِ آن کشور برای خود دست‌وپا نماید. لذا سعی می‌کند اعتراضات گسترده‌ی ملی را به سمت‌وسوی مطلوب خود هدایت نماید؛ اگر هم در این امر، توفیق چندانی حاصل نشود، تلاش خود را به کار خواهد بست تا لااقل خود را از حمایت حاکمان قبلی ـ که اکنون در نظر ملت، منفور هستند ـ تبرئه نموده، گذشته‌ی سیاه خود را در حمایت از دیکتاتور سابق، تطهیر نماید تا بدین طریق، منافع آینده‌اش در نظام سیاسی بعدی، محفوظ بماند.

۲. دیکتاتور سابق، هنوز تاریخ مصرفش از نگاه قدرت خارجی پایان نیافته و کماکان مورد اعتماد قدرت بیرونی است. در چنین حالتی، هم‌پیمان خارجی، تمام تلاش خود را می‌کند تا علی‌رغم گستردگی مبارزات ملت، قدرت دیکتاتور را تحکیم بخشد. این حالت نیز معمولاً منتج به یکی از دو نتیجه زیر می‌شود:

الف) دیکتاتور، به مدد پشتیبانیِ خارجی، بالأخره بر سیل اعتراضات فایق آمده، در قدرت باقی می‌ماند؛

ب) دامنه‌ی اعتراضات آنقدر گسترده می‌شود که دیکتاتور، با وجود پشتیبانی همه‌جانبه‌ی حامی خارجی، بازهم نمی‌تواند بر خشم ملت فائق بیاید؛ در نتیجه، حامی خارجی، از یک برهه‌ی زمانی به بعد، به سبب گستردگی بیش از حد اعتراضات و خشم مردم، ناچار می‌شود دست از حمایت کشیده، نظاره‌گر برآمدن حکومتی جدید باشد.[۱]

سناریوهای پیش‌گفته را می‌توان در یک نمای کلی، بدین شکل خلاصه کرد:

به نظر می‌رسد به جز حالت «الف»، در مابقی موارد، دیکتاتورْ ـ سرخورده از قطع حمایت خارجی در کشاکش بحران ـ حس می‌کند که حامی بیرونی، پشت او را خالی کرده و «سقوط»، سرنوشتِ محتوم اوست.

چنین روندی که با اعتمادِ بیش‌ازاندازه‌ی دیکتاتور به قدرت‌های خارجی آغاز می‌شود، معمولاً با ابراز پشیمانی جدّیِ او از این اعتماد، خاتمه می‌یابد؛ «سنتی تاریخی» که همواره پیش چشم دیکتاتورها بوده، حاوی این عبرت تاریخی است که:

حاکمی که مستبدانه و بدون توجه به اراده‌ی مردم، قدرت را به دست گرفته و به حمایت قدرت‌های بیگانه پشت‌گرم باشد، در اغلب موارد، پشت‌گرمیِ بیش از اندازه، سرخوردگی‌ها و پشیمانی‌های بعدی او را به همراه خواهد داشت؛ سرنوشتی که برای محمدرضا پهلوی نیز رقم خورد.

مبتنی بر سناریوهای این بحث، شرایط پهلوی دوم در مقطع ۲۸ مرداد، با سناریوی «الف» و شرایط او در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی، با سناریوی «ب» قابل تطبیق است.

مطالعه موردی سنت پیش‌گفته در خصوص پهلوی دوم

چنین سنت تاریخی و محتومی، در خصوص محمدرضا شاه نیز به وقوع پیوست.

محمدرضا پهلوی، ابتدائاً به واسطه‌ی حکمِ مندرج در استعفانامه‌ی پدرش به تاریخ ۲۵ شهریور ۱۳۲۰، سکان سلطنت کشور را به دست گرفت و بدیهی بود که در این شیوه‌ی پدرمیراثی[۲] هیچ اثری از شایسته‌سالاری و اِعمال خواست ملت در تعیین حاکم، به چشم نمی‌خورْد؛ بلکه به عکس، حتی دست دخالت قوای بیگانه ـ خصوصاً انگلیس ـ در خلع پدرش از قدرت و نیل او به سلطنت، دیده می‌شد.[۳]

شاه جوان، در بدو رسیدن به قدرت، به دلایل متعددی، امکان قدرت‌نماییِ چندانی برایش فراهم نبود؛[۴] لذا اوضاعِ آن روزگار، می‌طلبید که شاه جوان، مترصد فرصتی ناب باشد تا به‌واسطه آن، هم بتواند در جایگاه سلطنت باقی بماند و هم، قدرتِ خویش را در سایه‌ی حمایت خارجی تحکیم نماید و بدل به پادشاهی مقتدر گردد. کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، این فرصت را برایش فراهم نمود و بدین ترتیب، دست‌نشاندگی او، این بار توسط ایالات متحده آمریکا، تثبیت گردید. کودتای نظامی ۲۸ مرداد، با نقشه‌ی انگلیسی‌ها و به دست آمریکایی‌ها انجام گرفت و حکومت زاهدی، دست‌نشانده‌ی واشنگتن شد….[۵]

بدین ترتیب، روند وابستگیِ جدی ایران به ایالات متحده، به تدریج رو به فزونی گذاشت و شاه ایران، بیش‌ازپیش وامدار قدرت خارجی و حمایت بیگانگان ـ خصوصاً ایالات متحده ـ شد.

مبتنی بر سناریوهای ابتدای بحث، شرایط پهلوی دوم در مقطع ۲۸ مرداد، با سناریوی «الف» و شرایط او در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی، با سناریوی «ب» قابل تطبیق بود.

وی که در جریان اوج‌گیری مبارزات اسلامی ملت ایران علیه دستگاه حاکم، قادر به مقاومت جدی نبود، از یک مقطع زمانی به بعد، دیگر شرایط را برای ماندن در کشور مناسب ندید ولذا مجبور به ترک کشور شد. وی برخلاف سناریوی «الف» در ۲۸ مرداد که شرایط برای بازگشت‌اش فراهم بود، این بار دیگر امکان بازگشت برایش فراهم نشد و یک دوره‌ی آوارگی و بی‌وطنیِ ۱۸ ماهه را تجربه کرد.

در این مدت، او نگارش اولیه‌ی کتاب خود با عنوان «پاسخ به تاریخ» را در مکزیک و در شهریور ۱۳۵۸ به پایان رساند و بعدها، بخش‌های دیگری را به این کتاب افزود. یکی از نکات تأمل‌برانگیز او در ملحقات این کتاب، اقرار او به همان سنت تاریخیِ پیش‌گفته بود؛ آنجایی که وی، خود را برای رفتن به خاک آمریکا، بی‌میل نشان می‌دهد، اما در عین حال، استفاده از امکانات بهداشتی آن کشور را برای درمان بیماری خود، حق مسلّم‌اش می‌داند:

«…آن روزها مایل نبودم در ایالات متحده زندگی کنم. من از زمره کسانی نیستم تا به جائی بروم که میل پذیرفتن مرا ندارند. اما من حق دارم فرزندان خود را در آمریکا تربیت و از طبّ پیشرفته این کشور برای درمان خود استفاده کنم. آن زمانی که صاحب قدرت بودم تصور می‌کردم که اتحاد من با غرب، بر مبنای اتحاد و اطمینان دوجانبه برقرار است. شاید این اطمینان و اعتماد یک اشتباه بود….»[۶]

شاه جوان ـ که در بدو رسیدن به قدرت، امکان قدرت‌نماییِ چندانی برایش فراهم نبود ـ مترصد فرصتی ناب بود تا به‌واسطه آن، هم بتواند در جایگاه سلطنت باقی بماند و هم، قدرتِ خویش را در سایه‌ی حمایت خارجی تحکیم نماید. کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، این فرصت را برایش فراهم نمود….

نتیجه

مبتنی بر سناریوهای مورد بحث، دیکتاتورها در اغلب موارد، سرخورده از قطع حمایت خارجی در کشاکش بحران‌های داخلی، «سقوط» را سرنوشتِ محتوم خود می‌بینند.

چنین روندی که با اعتمادِ بیش‌ازاندازه‌ی دیکتاتور به قدرت‌های خارجی آغاز می‌شود، معمولاً با ابراز پشیمانی او از این اعتمادِ بیش‌ازحد، خاتمه می‌یابد؛ «سنتی تاریخی» که همواره پیش چشم دیکتاتورهاست:

حاکمی که مستبدانه و بدون توجه به اراده‌ی مردم، قدرت را به دست گرفته و به حمایت قدرت‌های بیگانه پشت‌گرم باشد، در اغلب موارد، پشت‌گرمیِ بیش از اندازه، سرخوردگی‌ها و پشیمانی‌های بعدی او را نیز به همراه خواهد داشت. روندی که برای محمدرضا پهلوی در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی رخ داد و بعدها وی را بر آن داشت تا در کتاب «پاسخ به تاریخ» به این سنت تاریخی اقرار کند.

پی‌نوشت‌ها

[۱] لازم به ذکر است بحث بر سر ویژگی‌های حکومت جایگزین، فعلاً بنای نوشتار حاضر نیست.
[۲] Patrimonial
[۳] جامی، گذشته چراغ راه آینده است، تهران: نشر ققنوس، ۱۳۹۳، چاپ یازدهم، ص۹۱.
[۴] از جمله این دلایل، می‌توان به این موارد اشاره کرد: جوان بودن و کم‌تجربگیِ شاه جدید، شرایط سخت آن روزگار و هرج‌ومرج ناشی از اشغال ایران در خلال جنگ جهانی دوم، ترس شاه جوان از نخست‌وزیران قدرتمندی چون قوام و….
[۵] عبدالرضا هوشنگ مهدوی، سیاست خارجی ایران در دوره پهلوی از ۱۳۰۰ تا ۱۳۵۷، تهران: نشر البرز، ۱۳۷۴، ص۲۱۹ الی ۲۲۱.
[۶] محمدرضا پهلوی، پاسخ به تاریخ، ص۳۱۰. (فصل: آخرین روزهای زندگی من)

برچسب ها

نوشته های مشابه

بستن
بستن